تبليغاتX
قصه منو غم تو قصه....


 

چگونه؟

درد

 

حرف نیست

 

درد نام دیگر من است

 

من چگونه خوش را

 

صدا کنم؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:2 توسط سارا |


 

خسته هام دیگر

انقدر آه کشیدم ز جهان سیر شدم

                                     صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم

پیری آن نیست که در سر بزند موی سپید

                                            هر جوانی که به دل شوق ندارد پیر است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:6 توسط سارا |


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:30 توسط سارا |

          

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی

از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

عقاب تیز پر دشتهای استغنا

اسیر پنجه تقدیر میشود گاهی

صدای زمزه عاشقانه آزادی

فغان ناله شبگیر میشود گاهی

نگاه مردم بی گانه بر دل غربت

به چشم خسته ء من تیر میشود گاهی 

مبر گمان ز موی سپیدم که عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی

بگو اگر چه به جائی نمیرسد فریاد

کلام حق دم شمشیر میشود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

مگوچنین و چنان دیر میشود گاهی

به سوی خویش مرا میکشد چه خون چه خاک

محبت است که زنجیر میشود گاهی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:49 توسط سارا |

 

آسمان رکوع کرد و خداوند به او  این همه

 ستاره بخشید

پس رکوعی باید تا دلمان لایق ستاره باران

شود..

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:30 توسط سارا |


 

چه زیبا بود اگر از دور دست شب پره ای می آمد .

و امشب در ازدحام پیچک ها میمرد تا من تنها نباشم در مردنم.

 ای کاش می دانستم با کدام باران میباری تا بمانم و چشمهایم را بدرقهء راهت

 میکردم...

.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:17 توسط سارا |


منو تو هنوز قصه های نگفته از بهار داریم.ما هنوز آن روز ها را نیافته ایم

      و آن لحظه شهامت را که از عشق بگووئیم

        پس چرا پائیز انقدر شتاب میکند...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:15 توسط سارا |


 

چه تاجی زدی بر سرم زندگی

به غیر از مصیبت به جز بندگی

به روزم اگر دل به شادی گذشت

به شادی که با نامرادی گذشت

ندیدم بهاری محبت بیاری

دلم غرق خون شد عجب روزگاری

ای زندگی دلگیرم از تو

غمهات منو دیوونه کرده

هر چی غمو درد تو دنیا

یک جا تو قلبم لونه کرده

دیدی که هیچکس پناهم نبود

هیچ وقت کسی چشم براهم نبود

حتی شبی با دل خسته ام

درزندگی تکیه گاهم نبود

ندیدم...........................

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 5:56 توسط سارا |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 5:3 توسط سارا |


 

  خداوندا آرهمشی عطا فرما تا بپذیریم آنچه را که نمیتوانستم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم

و دانشی را  که تفاوت آن دو را بدانم

خداوندا

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:21 توسط سارا |

<